close
تبلیغات در اینترنت
پادشاه و سرباز فقیر...



ســـنـگ دلــ



http://sangdel.rozblog.com/

آرشیو

نویسندگان

عضویت در خبرنامه

براي اطلاع از آپیدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شوید تا جدیدترین مطالب به ایمیل شما ارسال شود

تبلیغات
دسته بندی ها
جستجوگر پیشرفته سایت



پادشاه و سرباز فقیر...

 

پادشاهی در یک شب  زمستانی از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد

از او پرسید : آیا سردت نیست؟ 

نگهبان  گفت : چرا  اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند 

نگهبان ذوق زده شد اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد

صبح جسد سرمازده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: 

من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد....

 

پادشاه

 

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 14

به اشتراک گذاری کنید :
بخش نظرات این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

ابزار وبلاگ

آپلود عکس رایگان

کد css چرخش عکس



[Extra_Page_Title]
[Login_Form]
رمز عبور را فراموش کردم ؟
st_Tags_Title] ,
امتیاز : [Post_Rate] نتیجه : [Post_Rate_Result] امتیاز توسط [Post_Rate_Count] نفر مجموع امتیاز : [Post_Rate_Total]